مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

59

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

زر بزنى باغبان سپردند و بباغ اندر گشته ، هميگشتند تا بلب جوى آبى رسيدند و در آنجا بنشستند و خوردنى كه با خود داشتند ، بخوردند . آنگاه يكى از ايشان گفت : عطرى با خود دارم . بيائيد سر و روى خويشتن از اين آب روان بشوئيم و از آن عطر به كار بريم . يكى ديگر گفت : شانه ضرور است . ديگرى گفت : از باغبان بازپرسيم . شايد كه شانه داشته باشد . پس درحال ، يكى از ايشان برخاسته ، بسوى باغبان رفت و به او گفت : بدرهء زر به من ده . باغبان گفت : همهء ياران خود حاضر كن و يا اينكه ياران تو مرا آواز دهند و به من بگويند كه بدره به تو رد نمايم . و ياران آن مرد در مكانى بودند كه باغبان ، ايشان را ميديد و آوازشان مىشنيد . آن مرد ، ياران خود را آواز داده ، گفت كه : اين باغبان چيزى به من نميدهد . ايشان باغبان را آواز داده ، گفتند كه : هرچه ميخواهد ، بده . چون باغبان سخن ايشان بشنيد ، بدرهء زر به او داد . آن مرد بدره بگرفت و از باغ بدر رفته ، بگريخت . چون آمدن او بنزد ياران دير شد ، ايشان بنزد باغبان رفته ، به او گفتند : چرا شانه نميدهى ؟ گفت : رفيق شما از من جز بدرهء زر ، چيزى نخواست و من تا اجازت شما نشنيدم ، بدره ندادم . و او بدره از من گرفته ، بيرون رفت . چون بازرگانان سخن باغبان بشنيدند ، طپانچه بر سر و روى خويش بزندند و باغبان را گرفته ، به او گفتند كه : ما جز شانه از تو چيزى نخواستيم و رد كردن بدره را اجازت نداده‌ايم . باغبان گفت : رفيق شما هرگز نام شانه نبرد . پس بازرگانان آن زن را گرفته ، بسوى قاضى بردند . چون در نزد قاضى حاضر شدند و قصه بر وى فروخواندند ، قاضى حكم كرد كه باغبان ، غرامت كشد . آنگاه بازرگانان بر او آويخته ، بدرهء زر همىخواستند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .